-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 18:13
همهچیز چنان از بیخ و بن تغییر کرده است که برای نوشتناش به جانِ دیگری نیاز دارم. + نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ساعت 0:31  به قلمِ فــ | Adblock test (Why?)
چشمهام درد میکنند
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 10:43
شب در مواجههی بُهتانگیزی، چیزی از اعماق وجود خود را دیدم. درد نکشیدم. آنقدر ماتزده شدم که هیچ بهخاطرم نمیآید آن لحظه درچه غرق شده بودم. فقط میدانم ساعتها توی تاریکی نشسته بودم فکر میکردم بعد تمام شب را عمیق خوابیدم. صبح انگار ضربهای بهسرم خورده باشد، بیدار شدم، گفتم نمیتوانم امروز [بیمارستان نمیروم]...
سنگتراشی
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 11:51
بعد از همهی رنجهایی که اینجا کشیدم و حرفها که زدم بهخوبی میدانم که هر کمکی خارج از دوستی، حرف مفت است. صبح با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدم «ضـ» آمد کنارم گفت میخواهم اینجا بخوابم. کنار «ض» به من آرامش میدهد. آخر هیچکداممان نتوانستیم بخ
جبر
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 11:51
آدمی وقتی هنوز تیشه به پیکر زندگیاش نخورده جبر را باور نمیکند. زهرا جایی نوشته بود: هر لحظه که تسلیمام در کارگه تقدیر / آرامتر از آهو بیباکتر از شیرم هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر جواب دادم زندگی سراسر
ف
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 11:51
بسیار اندوهگینام دوست من. بسیار. اندوه مرا حس نمیکنی؟ نبودنام را نمیفهمی؟ چرا حرفی نداری، با من؟ آه دوست من. این روزها را من بهتعدد پشت سر گذاشتهام، تنهاییِ من تودرتوست. و به سمت تو آمدن یک خطا. من این اشتباه را مرتکب نمیشوم. بودن تو هم فرقی
حرف حرف
-
تاریخ: 1400/1/19 ساعت: 11:51
با من حرف'>حرف بزن و اندوه مرا تغییر بده. شمع وجودم را که میسوزانی برگردان و از آن جهتام آتش بگیران. سوختن من صادقانهترین حالت من است در ابهامِ بودنام. هستم تا بسوزم. از تو و بیشتر از هرچیزی از خودم. بهخوبی میدانم تا چه اندازه تنهایم و از این حالت
بیهوده است نوشتن
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 18:38
در توانم نیست نوشتن و خوب میدانم اینکار تن دادن به یک بیهودگیست. حال زندگیام وخیم است و از سرتاسر این تباهی وحشتزدهام. زندگیام را بهکل اشتباه میدانم و در برزخ افکار برای کاریکردن فرسوده و ک
بیوجود
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 18:38
از نوعِ بودن خودم تهوع شدیدی گرفتهام. این نحوهی بودن همهاش نبودن و تحلیل رفتن در غیاب است. نیستم. بهکل «وجودی» ندارم. جایی تعریف نشدهام. خالی از هویتام. ماندنام پوچ است. پنهانم. در مرز فراموشی و یاد، در سایهروشن. خستهام از این شکل وجودداشتن. چه باید بکنم؟ به آدمهای حقیقی، به حضور نیازمندم. این نیاز ...
د
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 18:38
این روزها رنجهای بیهودهای را متحمل میشوم. وجودم در یک شکنجهی مداوم است. به گوشهایم صداهای زجرآور تجاوز میشود. عادتهای کثیف، حیوانی و پست ذره ذرهی جانم را ذوب میکند. میگدازد. تذکر من کاملا ب
دیگران
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 18:38
از اینکه وجودم بین دیگران پذیرفته نشد، حالم بد است. دست کم چندنفر صدای دردکشیدنم را شنیدند، اما چرا هیچکس قدمی بهسویم برنداشت؟ هیچ انتظاری نداشتم جز چند کلمه حرف کوتاه. چرا از من دریغ شد. زمانی که
جهان خالی از دوست
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:07
مدتی پیش به طرز مهلکی همهی آدمها رو از خودم طرد کردم. از دوست چندین سالهام تا آشنای چند روزه... از هر چیزی که رنگ دوستی داشت جدا شدم. هیچی برام مهم نبود. هیچکس رو نمیخواستم. خسته شده بودم. میخواس
آمدن و رفتنی مصادف
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:07
فردا از شهر کوچکِ غمزدهام میروم و با خاطرات هفده سالهام خداحافظی میکنم. البته اسمش را نمیتوانم به تمامی خاطره بدانم؛ چرا که خاطره عموماً رویدادی تصویری و ذهنی ست؛ خواه تلخ و خواه شیرین؛ شاید بهتر
چرا مینویسم و برای چه!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:07
درگیری و مشغلههای فکری باعث میشه بخوام خیلی خیلی تنهاتر باشم. اصلا تنهایی سرعت انتقال فکریمو بهتر میکنه حالا نمیدونم بقیه هم اینطورین یا نه. مدتهاست از خیلیها بیخبرم. گاهی دلتنگ میشم و بعضی ش
۲
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:07
صدای شب را میشنوم و رقیق میشوم از جریانِ زندگی. بوی خانه را استشمام میکنم و هُرمِ حضور خانواده را در آغوشم جای میدهم. حالا سبکتر از پیش خودم را به تاریکی میرسانم و در سرمای سکوت به آرامی به خواب
سه شنبهی تعطیل
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:07
چهرهی مرگ مرا نمیترساند اما بسیار مرا دلتنگ میکند. مرگ را در بودنها و داشتنهایم میبینم و برای تمام شدن و نبودنشان سوگواری میکنم. درست پایان هر روز، به وقتِ تاریکی؛ وقتی چهرهام را واضحتر می
خودِ عادی
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
جمعهای که گذشت به روزهای گذشته رجوع کردم. نمیدانم، شاید نیاز داشتم بعد از مدتها احساس را در وجودم زنده کنم. خیلی وقت بود بیحسی از نوک انگشتانم تا عمیقترین لایهی وجودم رسوخ کرده بود و دوست داشتم خودم را در مواجهه با گذشته محک بزنم و ببینم چقدر این صورت جدی و بیحسم حفظ میشود، که خب نشد. اشک ریختم. یاد...
پایان
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
• بُهتزدگی از پایانی که آمدنش قطعی است بهنظر سادهلوحانه میآمد. اما این پایان، تلخیِ غلیظِ پیشامدی بود درون بیقراریِ سرد و باران خوردهی دستهایم.خواستم بگذارم بیدلیل از گذارِ دایرهوار زمان شگفت
یکسال گذشت
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
یک سال از بودنم در اینجا میگذره. سال سخت و انعطافناپذیری بود. از انتظار برای چیزی که هیچ بود و زندگی که همهش انتظاره. تا دورتر شدن از محیط خستهی تاریک. و رفتن. شروع بودنم و غم و اندوهی که به تنهای
نهم
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟- به ملالدر خود به ملالبا یکی مرده سخن می گویم...به هر اندازه که بیگانه واربه شانه برت سرنهمسنگ باری آشناستسنگ باری آشناست غم.
اخلاق توده
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
برخی فکر میکنند وقتی با هر شکلی از رنج و سختی در زندگی مواجه شدی باید ضرورتاً خودت را با شرایط دشوار و نامقبول محیط تطبیق بدهی؛ نیمی از خودِ معترضات را در درون ساکت کنی، خشمات را توی سازشی اجباری س