برای تو
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 21:30
اما من خیلی فکر کردم، به احساسم. به دیدن و ندیدن و خواستِ دیدن. با شناختی که از خودم دارم میدونم این جریان نقطهی ثقلی داشت که من رو روی اون نقطه نگه داشت. هر چند خوب هیچی برام در پی نداشت. هیچی!می
فقر
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
آدمی که برای هیچکس اهمیتی ندارد شبیه فرد مفلوکِ فقیری است با جسمی بدبو و روحی وحشی و درنده که در خرابهها با خنده نانِ دزدی سق میزند.
من برکهها و دریاها را گریستم
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
میان ملموسترین شکل اجبار امشبام شاملو گوش دادم و دیوانه شدم... دوست داشتم میتوانستم آزادانهتر بگریم... و شب را تحمل کردهام بیآنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم.
۰۰:۳۴
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
خودم را میبینم، روبهروی خودم میایستم و به چشمانام میگویم: آدمی به کجای قصهاش باید برسد که دیگر نخواهد بِزیَد ؟
قطره قطره
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
برای همهی احساساتی که خواستند پرواز شوند و آسمان را به آغوش بکشند ؛ اما هر بار به دیوارِ سخت و سردِ ناامیدی برخوردند و به زمین کوبیدند ، میگریم.
مرا به خاطر آور
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
خالیِ حضورم؛ شبیه فراموشی؛ گویی هرگز وجود نداشتهام. در بیسببیِ بودنی ناگزیر و بیهیچ نشانی از مهر در گرد تا گرد جهانام.
فقدان
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
داشتم لال میشدم، قلبم محکم میتپید، نزدیک مردنم بود، به سختی نفسام بالا میاومد. حرفم رو نمیفهمیدن، به هر روشی میگفتم. اصلاً نمیذاشت ادامه بدم. بهش گفتم کاش حداقل میذاشتی داستانمو تعریف کنم. قصه
خداحافظی
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
پیشتر گمان میکردم برای هر مشکل و سوءتفاهمی میتوان توضیحداد و به شکل گفتگو حل و فصلش کرد، اکنون میدانم برخی سوءتفاهمها ختم روابطاند و بیهیچ توضیح و تفسیری باید آنها را همانطور گذاشت و رفت.
دهم
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 6:22
سوالها را که بیدار کنی پیوسته در پی یافتنِ پاسخی. پاسخی پس از پاسخی دیگر، و اغنا نشدن به هیچ. سوالها را اما اگر بیدار نکنی، احساسی سرخوش و امیدی سبکسرانه در تو خلاصه میشود؛ که در نگاه من تهی است و بیمایه. ولی به قول کافکا : آنها توى مدفنهاى زير زمينیشان خوابيدهاند، خاكسترى و افسرده، بيدارشان كنى، دل...