خرید بک لینک

همهچیز چنان از بیخ و بن تغییر کرده است که برای نوشتناش به جانِ دیگری نیاز دارم.

+ نوشته شده در  شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ساعت 0:31&nbsp به قلمِ فــ  | 

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 18:13

شب در مواجههی بُهتانگیزی، چیزی از اعماق وجود خود را دیدم. درد نکشیدم. آنقدر ماتزده شدم که هیچ بهخاطرم نمیآید آن لحظه درچه غرق شده بودم. فقط میدانم ساعتها توی تاریکی نشسته بودم فکر میکردم بعد تمام شب را عمیق خوابیدم. صبح انگار ضربهای بهسرم خورده باشد، بیدار شدم، گفتم نمیتوانم امروز [بیمارستان نمیروم]. آمدم دوباره دراز بکشم درد پیچید توی وجودم، گفتم نه، خانه بمانم، آوار میشم. همهچیز آوار میشود روی سرم. پوشیدم، آمدم یک بطری آب بردارم، چشمم به چیزهای جشن کوچکم افتاد. یک لحظه بهخاطرم نیامد چهاند، بعد فهمیدم همهچیز بعد از آن مواجههی بهتآور مُرد. جشن کوچکم برگزار نشد. عصر که برگشتم بیهیچ اشتهایی، میل بیانتهایی به خواب داشتم، میل به بیحسی و بیهوشی. خوابیدم، بر که خاستم دیدم خانه هنوز تاریک است و صورتم داغ و کبود. رفتم چند دقیقهای قدم زدم اما زود خواستم که برگردم. حالا نشستهام اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 10:43

بعد از همهی رنجهایی که اینجا کشیدم و حرفها که زدم بهخوبی میدانم که هر کمکی خارج از دوستی، حرف مفت است. صبح با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدم «ضـ» آمد کنارم گفت میخواهم اینجا بخوابم. کنار «ض» به من آرامش میدهد. آخر هیچکداممان نتوانستیم بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1400 ساعت: 11:51

آدمی وقتی هنوز تیشه به پیکر زندگیاش نخورده جبر را باور نمیکند. زهرا جایی نوشته بود: هر لحظه که تسلیمام در کارگه تقدیر / آرامتر از آهو بیباکتر از شیرم هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر جواب دادم زندگی سراسر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1400 ساعت: 11:51

بسیار اندوهگینام دوست من. بسیار. اندوه مرا حس نمیکنی؟ نبودنام را نمیفهمی؟ چرا حرفی نداری، با من؟ آه دوست من. این روزها را من بهتعدد پشت سر گذاشتهام، تنهاییِ من تودرتوست. و به سمت تو آمدن یک خطا. من این اشتباه را مرتکب نمیشوم. بودن تو هم فرقی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1400 ساعت: 11:51

با من حرف'>حرف بزن و اندوه مرا تغییر بده. شمع وجودم را که میسوزانی برگردان و از آن جهتام آتش بگیران. سوختن من صادقانهترین حالت من است در ابهامِ بودنام. هستم تا بسوزم. از تو و بیشتر از هرچیزی از خودم. بهخوبی میدانم تا چه اندازه تنهایم و از این حالت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 فروردين 1400 ساعت: 11:51

در توانم نیست نوشتن و خوب میدانم اینکار تن دادن به یک بیهودگیست. حال زندگیام وخیم است و از سرتاسر این تباهی وحشتزدهام. زندگیام را بهکل اشتباه میدانم و در برزخ افکار برای کاریکردن فرسوده و کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 18:38

از نوعِ بودن خودم تهوع شدیدی گرفتهام. این نحوهی بودن همهاش نبودن و تحلیل رفتن در غیاب است. نیستم. بهکل «وجودی» ندارم. جایی تعریف نشدهام. خالی از هویتام. ماندنام پوچ است. پنهانم. در مرز فراموشی و یاد، در سایهروشن. خستهام از این شکل وجودداشتن. چه باید بکنم؟ به آدمهای حقیقی، به حضور نیازمندم. این نیاز تهوعام را تشدید میکند.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹ساعت 23:57 به قلمِ فــ |

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 18:38

این روزها رنجهای بیهودهای را متحمل میشوم. وجودم در یک شکنجهی مداوم است. به گوشهایم صداهای زجرآور تجاوز میشود. عادتهای کثیف، حیوانی و پست ذره ذرهی جانم را ذوب میکند. میگدازد. تذکر من کاملا بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 18:38

از اینکه وجودم بین دیگران پذیرفته نشد، حالم بد است. دست کم چندنفر صدای دردکشیدنم را شنیدند، اما چرا هیچکس قدمی بهسویم برنداشت؟ هیچ انتظاری نداشتم جز چند کلمه حرف کوتاه. چرا از من دریغ شد. زمانی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 18:38

مدتی پیش به طرز مهلکی همهی آدمها رو از خودم طرد کردم. از دوست چندین سالهام تا آشنای چند روزه... از هر چیزی که رنگ دوستی داشت جدا شدم. هیچی برام مهم نبود. هیچکس رو نمیخواستم. خسته شده بودم. میخواسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

فردا از شهر کوچکِ غمزدهام میروم و با خاطرات هفده سالهام خداحافظی میکنم. البته اسمش را نمیتوانم به تمامی خاطره بدانم؛ چرا که خاطره عموماً رویدادی تصویری و ذهنی ست؛ خواه تلخ و خواه شیرین؛ شاید بهترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

درگیری و مشغلههای فکری باعث میشه بخوام خیلی خیلی تنهاتر باشم. اصلا تنهایی سرعت انتقال فکریمو بهتر میکنه حالا نمیدونم بقیه هم اینطورین یا نه. مدتهاست از خیلیها بیخبرم. گاهی دلتنگ میشم و بعضی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

صدای شب را میشنوم و رقیق میشوم از جریانِ زندگی. بوی خانه را استشمام میکنم و هُرمِ حضور خانواده را در آغوشم جای میدهم. حالا سبکتر از پیش خودم را به تاریکی میرسانم و در سرمای سکوت به آرامی به خوابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

چهرهی مرگ مرا نمیترساند اما بسیار مرا دلتنگ میکند. مرگ را در بودنها و داشتنهایم میبینم و برای تمام شدن و نبودنشان سوگواری میکنم. درست پایان هر روز، به وقتِ تاریکی؛ وقتی چهرهام را واضحتر میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

صفحه بندی