خرید بک لینک


صدای شب را میشنوم و رقیق میشوم از جریانِ زندگی. بوی خانه را استشمام میکنم و هُرمِ حضور خانواده را در آغوشم جای میدهم. حالا سبکتر از پیش خودم را به تاریکی میرسانم و در سرمای سکوت به آرامی به خواب میروم؛ دنیا بیتفاوت و آرام است ولیکن با تمام بیتفاوتیاش پاسخگو ست. پاسخگوی تمام خوبیها و بدیها، تلخیها و دردها. تو برای خودت پیش میروی و او پس از تو نتیجهی عملکردت را پیش رویت مهیا میکند. امروز که غروب تنم را به خانه میکشاندم و بهسختی راه میرفتم با یادبود روزهای گذشته اشک توی چشمانم حلقه میزد. به جسمم ضرورت و حرکت داده بودم ولیکن روحم از گسستگیِ فکر گریهاش گرفته بود. تنهاییام چون کودکی بهانهگیر میخواهد مابین خستگیها و دوندگیها به آغوش بکشانمش و برایش مویه کنم. تنهاییام به عزلت نشینی در سلولهای خاکستری مغزم عادت کرده است و با دیدن دیگری سخت آزرده میشود.
-
صدای شب را میشنوم و فکر میکنم که دنیا برای قدم بعدیام نتیجهی کدام عملم را مهیا کرده است؟
~

برچسب: نویسنده: سارا اسدی‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:07

صفحه بندی